تبليغاتX
این روزا عادت همه... رفتن و دل شکستنه







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





چگونه خودسازي كنم؟

چگونه خودسازي كنم؟ من جواني 24 ساله هستم که سال‏ها سعي نمودم به خودسازي بپردازم؛ اما همواره درجا زده‏ام و شايد راه را اشتباه مي‏روم، اگر کمي بالا رفتم، غرور کاذب موجب زمين خوردن شديدم شد و گاهي هم بي‏همتي در ادامه راه، مرا متوقف کرد و پس از مدتي احساس مي‏کنم بايد دوباره شروع کنم. حال به چند سؤال من پاسخ دهيد: 1. خودسازي را تعريف کنيد. 2. راه‏ها و مراحل آن براي جواني مثل من که از خودش نااميد است، چيست؟ 3. چگونه بايد بين خودسازي و زندگي روزمره، نوعي تعامل برقرار کرد؟ 4. چه کنيم که به قول شما وقتي به گذشته نگاه مي‏کنيم، جامي خالي نبينيم (دردي كه من دقيقاً به آن مبتلا هستم)؟ تعريف خودسازي خودسازي، اتخاذ روشي برنامه‏ريزي شده، دقيق و برگرفته از آموزه‏هاي توحيدي اسلام، براي مهاجرت از طبيعت و تعديل هويت بشري، در جهت احيا و پرورش هويت انساني و الهي انسان، در عرصة حيات عقلاني و عرفاني و در راستاي تحقق جامعيت مظهري انسان نسبت به خداي تعالي و تقرب به اوست. بنا بر تعريف ارائه شده، خودسازي، تنها منحصر به ترك گناه و انجام تكاليف شرعي يا تهذيب نفس از اسارت‏ها و عادت‏ها و كسب آزادي يا مبارزه با رذايل اخلاقي و كسب فضايل يا انجام عبادت نيست و شامل برنامة جامعي براي تحقق تمامي اين عرصه‏ها, رفع نقايص گوناگون و تكميل نفس آدمي مي‏شود. برنامة عملي خودسازي مهم‌ترين اموري که در خودسازي و پي‌ريزي ساختمان وجودي انسان مؤمن و سالم دخالت دارند، عبارتند از: آگاهي و شناخت، ايمان به خدا، دين و رستاخيز، تقويت ارتباط معنوي با خداوند و تقيد به وظايف واجب عبادي و اجتماعي. هدف زندگي، چيزي جز خداشناسي و خداپرستي و رسيدن به قرب خداوند نيست. قرآن كريم مي‏فرمايد: مردم هيچ ماموريتي ندارند؛ جز اين که دستورهاي دين را مخلصانه براي‏ خدا انجام دهند.1 مفهوم و حقيقت عبادت، بسيار فراگير است و شامل تمام فعاليت‏هاي انسان در زندگي مي‏شود؛ حتي خوردن و خوابيدن و ازدواج انسان، بيرون از دايرة عبادت و پرستش خداوند نيست. به طور کلي، مراحل خودسازي عبارتند از: 1. تقويت ايمان از طريق سير مطالعاتي و افزايش اطلاعاتي که منتهي به آگاهي و بيداري مي‏شود. در اين زمينه، شرکت در جلسات مذهبي، گوش دادن به سخنراني‏ها، تلاوت مداوم قرآن کريم و مطالعة شرح زندگي بزرگان و اهل عرفان و سلوک و... بسيار مفيدند. 2. پاک‌سازي و تهذيب نفس از عادت‏هاي بد و دل‌بستگي‏ها و وابستگي‏ها و از اموري که مانع کمال و سير و سلوک انسان به سوي خدا مي‌باشند. 3. اصلاح صفات شخصيتي و پاک‌سازي دل و درون از رذايل اخلاقي و آراسته شدن به فضايل اخلاقي، از طريق راهکارهاي علم اخلاق و تمرين آنها در معاشرت با مردم و رعايت اخلاق اجتماعي. 4. تفکر شخصي در سؤال‏هاي اساسي انسان که در بينش ديني مطرح مي‏شوند؛ مانند خداشناسي، انسان‌شناسي و هستي‌شناسي، دين‌شناسي و معادشناسي. 5. انجام وظايف عبادي و تحصيل صفت تقوا و پرهيزکاري, از طريق آشنايي با واجبات ديني و گناهان و پاي‌بندي به احکام ديني. 6. تقويت ارتباط عاشقانه با خداوند و معصومينعليهم‌السلام و مومنان اهل ولايت و محبت, از طريق انجام مستحبات و زيارات. در صورتي که اين مسير به درستي و عالمانه طي شود, به طور قطع، حالات انسان داراي ثبات خواهد شد و دگرگوني‏ها و تحولات، سامان يافته‏تر مي‏شود و نگراني‏ها رفع خواهد شد. تقويت آگاهي اولين و مهم‌ترين راه تقويت ايمان، تحصيل و تقويت آگاهي از طريق مطالعه، تامل و تفكر است. ريشة ايمان قلبي در معرفت و انديشه قرار دارد. آگاهي و تفكر، بيدار كنندة قلب از خواب غفلت و زنده كنندة دل انسان است. كسي كه آگاهي ندارد، در حقيقت، مرده‏اي است كه ميان زندگان راه مي‏رود. به خاطر اهميت و تأثيري كه آگاهي در رسيدن انسان به كمال دارد، حوزه‏هاي شناخت و آگاهي، فراوانند. مهم‌ترين آگاهي براي تقويت ايمان به خدا، تحقيق، مطالعه و تفكر در ذات، صفات و افعال الهي و سرانجام، توحيد هستي است. تقويت ارادة عملي پس از تقويت شناخت و آگاهي، اكنون نوبت عمل و تقويت ايمان، به وسيلة ارادة عملي است. منظور از عمل در اين مسير، رفع موانع و ايجاد شرايط ارتباط و توجه عملي به خداوند است. عبادت و پرستش، شاهراه ارتباطي بنده با خداوند و تقويت ايمان به اوست؛ اما براي رسيدن به آن و انجام عبادت به صورت مؤثر، پيمودن مراحل زير، ضروري مي‌باشند: 1. مبارزه با ريشه‏هاي گناه؛ گناه، رفتار ناهنجاري است كه ناشي از خودخواهي و هواپرستي انسان است و ايمان آدمي را تضعيف مي‏كند. براي پاك‌سازي خود از گناه، ريشه‏اي‏ترين كار، مبارزه با زمينه‏هاي نفساني آن است؛ يعني صفات و ملكاتي كه انگيزة اين رفتار را در آدمي به وجود مي‏آورند. 2. مبارزه با عادت‏هايي كه مانع رشد انسان هستند؛ برخي عادت‌ها در انسان، مانع حركت او در جادة ايمان تلقي مي‏شوند؛ به عنوان مثال، كسي كه به پرخوري، پرخوابي و پرگويي عادت نموده، قادر نخواهد بود به انجام وظايف واجب و مستحب خود اقدام كند. 3. مبارزه مستقيم با گناهان و ترك و جبران آنها؛ علاوه بر مبارزه با زمينه‏هاي گناه، مبارزه مستقيم با گناه و ترك و جبران آن از طريق روش توبه، زمينة تقويت ايمان و پاكي انسان را از آلودگي و تاريكي فراهم مي‌آورد. 4. انجام وظايف واجب شرعي؛ يكي از مراحل بسيار مهم و سرنوشت‌ساز در تقويت ايمان، انجام وظايف واجب و اطاعت از فرامين خداوند است. اين مرحله كه در عرفان اسلامي از آن به قرب فرايض تعبير مي‏شود، سرانجام به حصول تقوا و بهره‌مندي از آثار و ارزش‏هاي ناشي از آن، خواهد انجاميد. 5. انجام نوافل و مستحبات؛ نهايي‏ترين مرحله در جادة ايمان كه به محبت و عشق الهي مي‏انجامد، مرحلة انجام مستحبات و نوافل است؛ مرحله‏اي كه عرفا از آن تحت عنوان قرب نوافل و راه عشق تعبير مي‏كنند. قرب نوافل، پاياني‏ترين مقصد دين و مؤثر‏ترين راه نزديكي انسان به خدا و كسب مقام ولايت و خلافت الهي است. خودسازي موفق‏ كسب هر موفقيتي، آميخته با تلاش و تحمل سختي است؛ اما سختي‏ها وقتي به چشم نمي‏آيند كه پاداش‏هاي فراواني در برابر سختي‏ها داده شود. خدواند به كساني كه توبه كنند، نويد داده كه نه تنها گناهان گذشتة آنان آمرزيده مي‏شود، بلكه پاداش جايگزين آنها مي‏شود؛ «[فرخنده و] بزرگوار است آن كسي كه در آسمان، برج‏هايي نهاد و در آن، چراغ و ماهي نوربخش قرار داد».2 از اين پس نيز به خودتان فشار نياوريد؛ بلكه همين اندازه كه واجبات را مانند نماز، روزه و... به جا آورديد و حرام‏ها را مانند حريم نامحرم، رعايت كرديد، كافي است و براي اين كه از فكر گذشته رها شويد، بهترين روش، پر كردن اوقات خود به وسيلة درس و تفريح و فراهم‌سازي زمينة ازدواج و اشتغال است. اسباب توفيق و سلب آن هيچ كاري بدون علت نيست؛ هم موفقيت، ناشي از علل و عوامل است و هم عدم آن. براي موفق شدن، ابتدا بايد اسباب و علل آن را شناخت و از راه اسباب آن وارد شد. اگر كسي با شناخت كافي وارد اين ميدان شود و شايسته عمل كند، به طور قطع، شاهد موفقيت خواهد شد. در برنامه‏ريزي، توجه به امور زير، بايسته است: 1. واقع‏گرايي، سالك و رهرو، توان واقعي خود را مي‏سنجد؛ حال و روز خود را مي‏نگرد و بر اساس آن، به تنظيم برنامة خودسازي مي‏پردازد. انسان‏ها داراي تفاوت‏هاي روحي و جسمي و شرايط متفاوتي مي‌باشند و هر كسي بايد براي خود برنامه‏اي برگزيند كه سنگين و طاقت‏فرسا نباشد؛ بلكه پيوسته حال و نشاط او در طول برنامه، محفوظ بماند و به عنوان يك دستورالعمل كلي، بايد نشاط را پيوسته در خود نگه داشته، از اجبار و اكراه - به ويژه در مراحل ابتدايي - پرهيز كند. 2. جذابيت؛ در برنامه‏ريزي، بايد به كيفيت، بيش از كميت اهتمام ورزيد؛ به عنوان مثال، به جاي اين كه شخص تصميم بگيرد هر صبحگاهان يك جزء قرآن بخواند، مي‏تواند آن را حتّي به يك صفحه تقليل دهد؛ اما كوشش كند كه تلاوتش در جاي خلوت، با حال و توجّه كامل و تدبّر و ژرف‌انديشي در معاني باشد و نيز بكوشد نمازهايش را با حضور قلب و توجّه بخواند. 3. تدريج؛ از حداقل شروع كند؛ ولي در انديشة افزون‌سازي تدريجي باشد؛ براي مثال، اگر از اول، خواندن نماز شب سخت است، بنا داشته باشد كه فقط يك ركعت (وتر) بخواند و پس از يك هفته، دو ركعت (شفع) را هم اضافه كند و پس از مدتي، كم كم هشت ركعت نافلة شب را هم بخواند. 4. رعايت مراتب حال؛ در روند خودسازي، بايد مرحله به مرحله پيش رفت و از اول نمي‏توان تمام مدارج كمال را يك مرتبه پيمود. بهتر است انسان ابتدا از عمل به واجبات و رعايت شرايط و جزئيات آنها شروع كند و در كنار آنها، به ترك محرمات بپردازد و همواره بر نيفتادن در دام‏هاي شيطان و هواي نفس، جديت كند و پس از مدتي كه سراسر وجودش تسليم شد و ايمان در روح و جسم او نفوذ كرد، به انجام دادن مستحبات و ترك مكروهات بپردازد. از اين مرحله به بعد، عنايات خداوند، او را راهنمايي خواهد كرد؛ «و آنان كه در راه ما به جان و مال، جهد و كوشش كردند، به تحقيق، آنان را به راه خويش هدايت مي‏كنيم و خدا هميشه يار نكوكاران است».3 5. عزم و استواري؛ پس از تنظيم برنامه، با اراده‌اي قاطع، بايد بر انجام دادن آنها ايستادگي كرد و نفس خود را از تنبلي و كسالت با جديت تمام باز داشت. 6. استعانت و توسل؛ براي موفقيت در جهاد اكبر، بايد از خداوند بزرگ، استمداد جست و به ائمه معصومعليهم السلام، متوسل شد. 7. اسوه گزيني؛ افزايش معرفت و پيروي از الگوهاي راستين (ائمه معصومعليهم السلام و بزرگان اخلاق) همواره بايد مورد توجه باشد. 8. مشارطه، مراقبه و محاسبه؛ سالك بايد پيوسته از طريق اركان سلوك، يعني، مشارطه، مراقبه و محاسبه، با خداوند در ارتباط باشد. امام خميني در اين باره مي‏نويسد: «و از اموري كه لازم است از براي مجاهد، مشارطه، مراقبه و محاسبه است. «مشارطه» آن است كه در اول روز، مثلاً با خود شرط كند كه امروز بر خلاف فرمودة خداوند - تبارك و تعالي - رفتار نكند و اين مطلب را تصميم بگيرد. معلوم است يك روز خلاف نكردن، امري است خيلي سهل [كه‏] انسان مي‏تواند به آساني از عهدة [آن‏] بر آيد. تو عازم شو و شرط كن و تجربه نما؛ ببين چقدر سهل است. ممكن است شيطان و جنود آن ملعون، بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند؛ ولي اين از تلبيسات آن ملعون است. او را از روي واقع و قلب، لعن كن و اوهام باطل را از قلب بيرون كن و يك روز تجربه كن؛ آن وقت تصديق خواهي كرد. پس از اين مشارطه، بايد وارد «مراقبه» شوي و آن چنان است كه در تمام مدت شرط، متوجه عمل به آن باشي و خود را ملزم بداني به عمل كردن آن. اگر خداي نخواسته در دلت افتاد كه امري را مرتكب شوي كه خلاف فرمودة خدا است، بدان كه اين، از شيطان و جنود اوست كه مي‏خواهند تو را از شرطي كه كردي، باز دارند؛ به آنها لعنت كن و از شرّ آنها به خداوند پناه ببر و آن خيال باطل را از دل بيرون نما و به شيطان بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خلاف فرمان خداوند تعالي نكنم؛ ولي‌نعمت من سال‏هاي دراز است كه به من نعمت داده، صحّت و سلامت و امنيت، مرحمت فرموده و مرحمت‏هايي كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم، از عهدة يكي از آنها بر نمي‏آيم. سزاوار نيست كه يك شرط جزئي را وفا نكنم! اميد است ان شاء اللَّه، شيطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آيد. اين مراقبه با هيچ يك از كارهاي تو، از قبيل كسب و سفر و تحصيل و غيرها، منافات ندارد. به همين حال باشي تا شب كه موقع «محاسبه» است و آن عبارت است از اين كه حساب نفس را بكشي؛ در اين شرطي كه با خداي خود كردي كه آيا به جا آورد[ي ] و با ولي‌نعمت خود در اين معامله جزئي خيانت نكردي؟ اگر درست وفا كردي، شكر خدا كن در اين توفيق و بدان اين كه يك قدم پيش رفتي و مورد نظر الهي شدي و خداوند، ان شاءاللَّه، تو را راهنمايي مي‏كند در پيشرفت امور دنيا و آخرت و كار فردا، آسان‏تر خواهد شد. چندي به اين عمل مواظبت كن؛ اميد است ملكه گردد از براي تو؛ به طوري كه از براي تو، كار خيلي سهل و آسان شود؛ بلكه آن وقت لذت مي‏بري از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصي در همين عالم. با اين كه اين جا عالم جزا نيست، لذت مي‏بري و جزاي الهي اثر مي‏كند و تو را مُلْتَذ (كامروا) مي‏نمايد. بدان كه خداي - تبارك و تعالي - تكليف شاق بر تو نكرده و چيزي كه از عهده تو خارج است و در خور طاقت تو نيست، بر تو تحميل نفرموده [است‏]؛ لكن شيطان و لشكر او، كار را بر تو مشكل جلوه مي‏دهند و اگر خداي نخواسته در وقت محاسبه، ديدي سستي و فتوري شده در شرطي كه كردي، از خداي تعالي، معذرت بخواه و بنا بگذار كه فردا مردانه به عملِ شرط، قيام كني. به اين حال باشي تا خداي تعالي، ابواب توفيق و سعادت را بر روي تو باز كند و تو را به صراط مستقيم انسانيت برساند».4 10. سخت‌كوشي و تحمل سختي‏ها؛ اگر طالب موفقيت هستيم، بايد بپذيريم كه همه چيز با كار و كوشش سخت، بردباري و مقاومت در مقابل دشواري‏ها به دست مي‏آيد و كسي با خوش‌گذراني و راحت‌طلبي، به جايي نمي‌رسد. 11. برنامه، نظم و تداوم؛ هدف خويش را در زندگي و رسيدن به قرب الهي، مشخص و براي رسيدن به آن، برنامه‏ريزي كنيد و بر آن برنامه، پاي بفشاريد. نظم و برنامه‏ريزي، از لوازم ضروري موفقيت در دين‌داري و يا هر كار ديگر است و امكان ندارد كه يك فرد بي‏انضباط و بي‌نظم، در رسيدن به اهداف زندگي خود موفق باشد. اين برنامه كه در حقيقت، يك دستورالعمل خودسازي و قرب الهي است، بايد با دقت و مطالعه و با مشورت متخصصان متعهد و علماي دين تنظيم شود؛ تا هم قابل عمل باشد و هم از افراط و تفريط به دور باشد و موفقيت در عمل و عبادت خدا، در گرو تداوم عمل به اين برنامه است. 12. تأمين اقتصادي، از نظر اسلام هم فقر زياد مانع انجام وظايف بندگي است و هم ثروت فراوان و بهترين حالت براي آسودگي خاطر و تمركز در بندگي خداوند، حالت تعادل و تأمين اقتصادي است. كسي كه فقير است، همواره بايد به فكر آب و نان خانوادة خود باشد و كسي كه مال و ثروت فراوان دارد، همواره بايد وقت و نيروي خود را در جهت سامان دادن و حفظ و حراست اموال خود به هدر بدهد و اين دو گروه، معمولا در دين‌داري و عبوديت خداوند، موفق نيستند. قرآن كريم نسبت به ثروت فراوان مي‏فرمايد: «انسان همين كه خود را ثروتمند و بي‏نياز احساس كند، به شورش و طغيان‌گري دست مي‌زند».5 از رسول اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله نقل شده كه فرموده كه فرمود: نزديك است فقر، آدم فقير را به كفر بكشاند6. 13. رفق و مدارا؛ يكي از شرايط موفقيت در عبادت، اقتصاد در آن و رفق و مدارا با خود است؛ حتي عبادت را نبايد به خود تحميل كرد. عبادت تحميلي، باعث زدگي انسان مي‏شود و حال بندگي را زايل و خود عملي بي‏ثمر است. در روايات اسلامي، تاكيد فراوان شده است كه در عبادت، ميانه‌رو باشيد و اقبال و ادبار قلب خويش را در نظر بگيريد و در حالتي كه ميل و اقبال داريد، بيشتر عبادت كنيد و در موقع بي‏حالي و بي‌اشتياقي به عبادت، به انجام واجبات بسنده كنيد. 14. طلب توفيق از خداوند؛ دعا و درخواست، به ويژه با تضرع و گريه و با دل شكسته، علاوه بر آثار مادي و معنوي استجابت و موفقيت در رسيدن به اهداف، دل را براي انجام اوامر الهي، رقيق و آماده مي‏سازد و آن را از كدورت‏ها و تعلق و تشويش و اضطراب‏هاي ناشي از وسوسه‏هاي يأس‏آور شيطان و نفس اماره، پالايش مي‏دهد. براي مطالعة بيشتر، به كتاب‏هاي زير مراجعه كنيد: 1. اوصاف الاشراف، خواجه نصيرالدين طوسي. 2. منازل السائرين، خواجه عبدالله انصاري. 3. جامع السعادات، نراقي. 4. الاخلاق، شبر. 5. سير و سلوك، بحرالعلوم. 6. لب اللباب، علامه طباطبايي. 7. رساله لب اللباب، سيد محمد حسين حسيني تهراني. 8. تهذيب نفس يا خودسازي، استاد ابراهيم اميني. 9. خودشناسي براي خودسازي، استاد مصباح يزدي. پي‌نوشت‌ها: 1. بيّنه، آية 5. 2. فرقان، آية 70. 3. عنكبوت، آية آخر. 4. امام خميني، جهل حديث، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، چاپ چهاردهم، 1379، ص 9 – 10. 5. علق، آية 6. 6. كليني، اصول كافي،‌ ج 2، ص 307.

[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 1:44 | |







سلام سلام سلام

سال نو بر همه ی شما عزیزان مبارک باد

شرمنده که نمی تونم وبلاگم اپ کنم

یا جواب شما دوستانم روبدم ولی یک چیزو خوب

میدونم که  یک روزی دوباره شروع میکنم

ومیترکونم من بخاطر مشکلاتی که دارم فعلا نمی تونم

اپ کنم نمی دونم چی بگم واقعا دلم تنگ شده برای وبلاگم

دوست دارم دوباره بنویسم  اره بنویسم درباره ی

همه چی بنویسم ولی حیف که فعلا نمیتونم

شرمنده خیلی حرف زدم ولی قول میدم

که به زودی این وبلاگ رو زنده کنم

اگر کاری از من بر اومد حتما با

من تماس بگیرید

 ۰۹۳۵۹۵۱۳۷۷۷

پس تا سلامی دوباره یاحق


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 10:22 | |







از همه تون ممنونم یاحق

سلام خوبید امید وارم منو ببخشید من چند تا کار عقب مونده داشتم یاید

انجام میدادم راستی یک مشکل کوچیک هم برام پیش اومده اونم قطع شدن

تلفن خونمونه تا وقتی هم که پولش رو ندم وصل نمی شه برای همین

خیلی برام سخته باید بیام کافینت راستی من مطلب رو پاک کردم

نمی دونم شاید پشیمون شدم نوشتم ولی دیگه مهم نیست بی خیال

راستی من هر فکر کردم نفهمیدم درباره ی چی اپ کنم برای همین

با خودم گفتم  بنویسم و از شما دوستان خوبم تشکر کنم واقعا ممنون

خیلی نظر خصوصی داشتم که فقط میتونم بگم  

یه جور هم دردی بود یه جورای درباره ی مشکلات هم بحث

میکردیم حقیقتش رو بخواهید فهمیدم که بدتر از منم هست

مشکلات منم خیلی کوچیکه و با گذر زمان درست میشه

ولی دیگران چی خدا مشکلات اونها رو هم حل کنه بازم ممنون

از تک تک شما دوستانه گلم ممنون و تشکر میکنم خیلی کمکم کردید

شما خیلی زحمت کشیدید و من مزاحم شما شدم راستی اگر بخوام اسم

تک تک شما رو بیارم و از محبت های شما صحبت کنم اقیانوس جلوی شما کم

میاره خلاصه سرتونو درد نیارم انشاالله از دی ماه با شور و شوقی دوباره میام

راستی یک وقت فکر نکنید سر به وبلاگ نم زنم چرا میام ولی زیاد نمی تونم بشینم

راستی من یک چیزه دیگم یاد گرفتم براتون بگم

(همه مردم زندگی میکنند درسته و لی اونی که خوب زندگی میکنه

برنده هست برای همین خوب زندگی کردن شرطه )

پس بیاید خوب زندگی کنیم تا پیروز وسربلند باشیم

اگر اشتباهی کردم چیزه بدی نوشتم

به بزرگی خودتون ببخشید

خوب و خوش و سلامت

باشید

یاحق


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 20:29 | |







سری دوم : داستان کوتاه و پر محتوا

سوختگی

پسر کوچکی از مادرش خواست که برای شرکت در نخستین جلسه خانه و مدرسه ابتدایی به مدرسه اش بیاید. مادر در میان دلهره و نگرانی پسر پذیرفت. این نخستین بار بود که همکلاسیها و معلم پسر بچه مادرش را می دیدند و پسر بچه از وضع ظاهر مادر احساس شرمندگی می کرد.

با آنکه مادر آن پسر زن زیبایی بود، یک اثر سوختگی تقریباً همه قسمت راست صورت او را فرا گرفته بود.

پسر بچه هرگز نمی خواست درباره دلیل و چگونگی پدید آمدن آن اثر زخم بر روی صورتش از او سوال کند . در طی برگزاری جلسه، مردم با وجود دیدن اثر سوختگی، تحت تأثیر مهربانی

زیبایی باطنی مادر قرار گرفتند. اما پسر بچه همچنان شرمنده بود و خود را از همه پنهان می کرد. با وجود این، او شاهد گفت و گویی آهسته میان مادر و معلمش بود و سخنان آن دو را شنید.

معلم پرسید: « دلیل وجود اثر زخم بر روی صورت شما چیست»؟

مادر پاسخ داد: « وقتی پسرم کوچکتر بود، اتاقش آتش گرفت. همه با وحشت در حال فرار بودند؛ زیرا آتش هر لحظه مهار ناپذیر تر می شد. من به درون اتاق رفتم و در حالی که به سوی تختخواب پسرم می دویدم، ناگهان تیرک سقف اتاق را دیدم که در حال افتادن بود. خود را بر روی پسرم انداختم و سعی کردم او را از اصابت تیر محافظت کنم. در آن لحظه خوشبختانه آتشنشانها وارد شدند و هر دوی ما را نجات دادند»

پس از آن مادر دستی بر جای سوختگی صورتش کشید و گفت: « این جای زخم برای همیشه در صورتم می ماند؛ اما تا به امروز از آنچه انجام داده ام پشیمان نیستم»

در این لحظه پسر بچه، در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، دوان دوان به سوی مادر آمد و او را در آغوش گرفت و در آن لحظه فداکاری بزرگی را که مادر برایش انجام داده بود، با تمام وجود احساس کرد. او سراسر روز دستهای مادر را محکم در دستهایش فشرد.



کوهنورد

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن!
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من !

-آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم .
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت.


مسافر

مسافری با یک الاغ ، یک خروس و در دست داشتن چراغ روغنی مسافرت می کرد . شبی او در جنگل سکونت کرد . چراغ روغنی را روشن کرد , اما ناگهان باد تندی آمد و چراغ را خاموش کرد . در تاریکی حیوانات وحشی خروس را خوردند و الاغ نیز گم شد . مسافر بیچاره مانده بود و نمی دانست باید چکار کند . صبح روز بعد ، وی به دهکده ای رسید . روستاییان به وی گفتند که دیشب راهزنان در جنگل بودند ، اگر چراغ روغنی خاموش نمی شد ، راهزنان وی را می یافتند . اگر خروس توسط حیوانات خورده نمی شد ، بانگ خروس توجه راهزنان را جلب می کرد و ، اگر الاغ گم نمی شد ، صدایش پناهگاه مرد را مشخص می کند . مسافر بعد از شنیدن این خبر خود را خوشبخت ترین فرد دنیا دانست.

استفاده از نقاط ضعف

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست درمسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز درمسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد .

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!

ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خوداستفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.


توکل

روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود یعنی یک اسب زندگی میکرد.زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز میگذشت.روزی اسب پیرمرد گریخت و رفت تمام اهل آبادی به پیر مرد میگفتند:
پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟

و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او.

چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب باز گشت.همه اهل آبادی به پیر مرد میگفتند:

چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد


و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او.


چندی بعد پسر پیر مرد در حال تعلیم اسبها افتادو پایش شکست. و باز همان اهالی به اوگفتند:


پیر مرد بد شانسی آوردی پای پسرت شکست دست تنها شدی.

و باز همان جمله بود که:همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او.


چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید که همه جوانان باید به جنگ بروند.در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد.


حال خود شما بگویید که آیا همیشه تمام کارهای ناخوشایند بد شانسیست؟یا همه کارهایه خوب خوش شانسیست ؟

در هر صورت توکل بر او تحمل سختی ها را بیشتر میکند.

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد.»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است...»

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.»
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 20:47 | |







(خلاصه ای از زندگی الیور هاردی و لورل آرتور استنلی جفرسون )

سلام به همه ی دوستانه عزیزم امید وارم از این مطلبی

که انتخاب کردم درباره(لورل و هاردی) خوشتون بیاد 

ودوست داشته باشیدمنکه وقتی خوندم گیریم گرفت

خیلی اخرش غمگین تموم میشه حتما استفاده کنید .

راستی با دوتا از دوستام یک وبلاگ همه چی تموم

درست کردیم البته فعلا کامل کامل نشده ولی اگر

دوست داشتید یه سری بزنید بلکه بپسندید برای

همه شماارزوی موفقیت میکنم یا حق

نامش هست (ما یه مشت سربازیم )اینم ادرس وبلاگ

http://iemoshtsarbaz.blogfa.com
به امید دیدار


طي يك قرني كه از شكل گيري سينما، به عنوان مهم‌ترين صنعت سرگرمي و به پندار منتقدان «كارخانه‌ي روياسازي» مي‌گذرد، ستارگان سينما جايگاه مشخصي را در ناخودآگاه جمعي از مخاطبان خود به دست آورده‌اند.

در اين ميان كمدين‌ها، علاوه بر ذهن و روان، به قلب مخاطبان سينما نيز راه يافته‌اند؛ مخاطباني كه با تماشاي آثار آن‌ها حتي براي لحظاتي كوتاه، فارغ از مشكلات و مسائل بي‌پايان جهان تلخ واقعيت، از ته دل مي‌خندند و به اين شكل، از كنار تلخي‌ها آسان‌تر مي‌گذرند و مگر كاركرد كمدي (در مقابل تراژدي) جز اين است؟

در اين ميان از بين نام‌هاي بزرگي چون «چارلي چاپلين»، «باستر كيتن»، «هارولد لويد»، «برادران ماركس»، «باب هوپ»، «جري لوئيس» و امروزي‌ترها از جمله «رابين ويليامز» و «جيم كري»، نام «لورل و هاردي» - اين محبوب‌ترين زوج تاريخ سينما- بسيار پرآوازه است.

«لورل و هاردي» معروف‌ترين و سرشناس‌ترين زوج كمدي در تاريخ سينما به شمار مي‌آيند. اين دو، نيمه‌ي اول قرن بيستم، در ده‌ها فيلم صامت و غيرصامت كمدي حضور يافتند.

«آرتور استنلي جفرسون» كه بعدها به «استن لورل» شهرت يافت، 16 ژوئن سال 1890 در «لنكاشاير» انگليس به دنيا آمد. در 16 سالگي فعاليت‌هاي هنري خود را با حضور در تئاتر «گلاسكو»ي اسكاتلند آغاز كرد. وي از همان ابتدا، در نقش‌هاي كميك در كنار كمدين‌هاي سرشناس حضور يافت و به تدريج نقش‌هاي مكمل را به دست آورد؛ در نهايت نيز نام خود را، به عنوان كمديني جوان و بااستعداد سر زبان‌ها انداخت. او سال 1912 به آمريكا مهاجرت كرد و از آن جا كه نام «استنلي جفرسون» براي پوسترهاي تئاتر و سينما كمي طولاني به نظر مي‌رسيد، تصميم گرفت نام «استن لورل» را به عنوان نام هنري خود برگزيند. وي سال 1917 براي اولين بار، در يك فيلم سينمايي حضور يافت.

«لورل» به تدريج مورد توجه «هال روچ»، تهيه كننده‌ي سرشناس شركت يونيورسال قرار گرفت. اگرچه در آن زمان وي فاقد جذابيت‌هاي سينمايي كمدين‌هايي چون «چارلي چاپلين»، «هارولد لويد» و «باستر كيتن» بود، اما به تدريج توانايي حيرت‌آورش در پانتوميم مورد توجه تماشاگران سينما قرار گرفت.

«نورول هاردي» نيز 18 ژانويه‌ي 1892 در «هارلم» ايالت «جورجياي»ي آمريكا به دنيا آمد.  هنگامي كه تنها يك سال بيش‌تر نداشت، پدرش درگذشت. مادر وي كه يك مدير سرشناس هتل بود، به تنهايي سرپرستي هاردي و 4 خواهر و برادرش را بر عهده گرفت. در دوره‌ي كودكي و نوجواني، «هاردي» موجب نگراني مادرش بود، چرا كه به تحصيلات علاقه‌اي نداشت و از مدرسه فرار مي‌كرد. به تدريج مادرش متوجه استعداد وي در زمينه‌ي موسيقي و خوانندگي شد و او را به مدرسه‌ي موسيقي فرستاد. سال 1910 اولين سالن سينما در شهر «نيلج ويل»، محل سكونت خانواده‌ي هاردي افتتاح شد. «نورول» كه به ياد پدرش نام «اوليور» را برگزيده بود، به عنوان آپاراتچي، متصدي بليت و در نهايت مدير سالن سينما مشغول به كار شد. بعدها او به يكي از دوستانش گفت كه تصور مي‌كند از بسياري از بازيگران آن زمان، بااستعدادتر است. دوستش نيز به وي پيشنهاد كرد تا بخت خود را در عرصه‌ي بازيگري بيازمايد. به اين ترتيب «اوليور هاردي» به عنوان بازيگري جوان، راهي هاليوود شد. وي سال 1914 در اولين فيلم سينمايي خود ظاهر شد و پيش از آشنايي با «لورل» در بيش از 250 فيلم صامت كوتاه حضور يافت. از اين تعداد، 150 فيلم در يك حادثه‌ي آتش‌سوزي در استوديويي در هاليوود سوخت و براي هميشه نابود شد.

به نوشته‌ي گاردين، «لورل و هاردي» براي اولين بار سال 1921، در فيلم «سگ خوشبخت» در كنار يكديگر ظاهر شدند. هر چند هنوز تا شكل گرفتن معروف‌ترين زوج تاريخ سينما، سال‌ها زمان لازم بود. سال 1927 بود كه «هال روچ» تصميم گرفت اين دو كمدين بااستعداد اما نه چندان سرشناس را، به عنوان يك زوج كمدي در كنار يكديگر به خدمت بگيرد.

«دومين صد سال» به تهيه كنندگي «هال روچ»، اولين كار اين زوج سينمايي بود كه از آن پس با نام‌هاي «استن» و «اولي» خوانده مي‌شدند. طي سال‌هاي بعد و با ورود صدا به سينما، فعاليت‌هاي بسياري از بازيگران سرشناس سينماي صامت به پايان رسيد، در حالي كه «لورل و هاردي» موفق‌تر از دوره‌ي سينماي صامت، به درخشش خود ادامه مي‌دادند. لهجه‌ي انگليسي «لورل» و جنوبي «هاردي» و توانايي خوانندگي اين دو، آنان را نزد تماشاگران سينما بسيار محبوب كرده بود.

علاوه بر اين لورل و هاردي به شكل بسيار ماهرانه‌اي، طنز كلامي را با شوخي‌هاي بصري در آميختند كه موجب موفقيت بيش‌تر آنان شد. فيلم‌هاي سينمايي آنان در دهه‌ي 1930 از موفق‌ترين آثار كمدي سينما محسوب مي‌شود و هنوز شبكه‌هاي پرشمار تلويزيوني در سراسر جهان، اين آثار را در ساعات پربيننده‌ي خود پخش مي‌كنند.

اولين فيلم سينمايي رنگي آن‌ها در سال 1930 «آواز غيرمنتظره» نام داشت كه نگاتيوهاي آن بعدها از بين رفت و اكنون تنها دقايقي از آن باقي مانده است. سال 1932 فيلم كوتاه «جعبه‌ي موسيقي» با حضور «لورل و هاردي» برنده‌ي اسكار بهترين فيلم كوتاه شد. با بالا گرفتن محبوبيت اين دو، «هال روچ» بسياري از پروژه‌هاي سينمايي خود را لغو كرد تا تمام وقت خود را به تهيه‌ي كمدي‌هاي جاودانه‌ي محبوب‌ترين زوج تاريخ سينما اختصاص دهد.

طنز لورل و هاردي به طور عمده طنز بصري محسوب مي‌شود، البته بر مبناي شخصيت‌پردازي در موقعيت‌هاي كميك (كمدي موقعيت). ديالوگ‌هاي لورل و هاردي ماهيت پيچيده‌اي دارد و از ويژگي‌هاي منحصر به فرد اين زوج كمدين مي‌باشد. شخصيت و رابطه‌ي بسيار نزديك و در عين حال پراصطكاك آن‌ها باعث مي‌شد تا آنان، از انجام ساده‌ترين كارها در سكانس‌هاي مختلف باز بمانند. كمدي لورل و هاردي حول محور وقايعي شكل مي‌گيرد كه طي آن‌ها يك ايده‌ي ساده، مبناي شوخي‌هاي بصري بي‌پايان است. هاردي چهره‌اي جدي داشت و نهايت تلاش خود را به كار مي‌گرفت، تا تشخص خود را حفظ كند. اگرچه وي به شكلي باورنكردني ساده‌دل و احساساتي بود. از آن سو لورل بر خلاف چهره‌ي ساده‌لوح و پز ابلهانه‌اي كه به خود مي گرفت، در موقعيت‌هاي مختلف با رندي خاصي، سعي در حفظ منافع خود و دور زدن همراه چاق و ساده‌دلش داشت، در حالي كه بدون همراهي او حتي از انجام ساده‌ترين كارها هم عاجز بود.

در مواردي كمدي لورل و هاردي حتي جنبه‌ي سورئال نيز مي‌يافت. به عنوان مثال در صحنه‌اي از يك فيلم به نظر مي‌رسد لورل پيپ خود را با شست دستش كه از مشت بسته‌ي او بيرون آمده، روشن مي‌كند. انگار كه از انتهاي شست او، شعله‌ي آتش بيرون مي آيد، در حالي كه وي با خونسردي به چاق كردن پيپ خود مشغول است. هاردي كه با ديدن اين صحنه بهت‌زده شده است، تلاش مي‌كند كار لورل را تكرار كند. بعد از بارها تكرار، وي موفق مي‌شود اين كار را انجام دهد. اما در حالي كه از اين بابت بسيار هيجان زده است درمي‌يابد كه شست دستش به واقع آتش گرفته است و فريادي از درد برمي‌آورد.

لورل و هاردي ايفاگر نقش زوجي به شدت ساده‌لوح، بازيگوش، فوق‌العاده خوش‌بين و به نحوي باورنكردني معصوم و پاك‌دل بودند. آن‌ها كودكاني بودند كه در جهان خشن و بي‌رحم بزرگ‌ترها گرفتار شده بودند، دو كودك معصومي كه سر و كارشان هميشه با مردمي متكبر، خودخواه، عصباني، سلطه‌جو، ازخودراضي و بداخلاق بود. اما آن‌ها با هم و در كنار هم، با خنده با دنياي بي‌رحم و بي‌عاطفه‌ي پيرامون خود روبه‌رو مي‌شدند. فارغ از اين كه زندگي در اين دنيا چه عواقب فاجعه‌باري براي آن‌ها دارد. آن‌چه آن‌ها را به سلامت از دل وقايع تلخ و ناگوار عبور مي‌داد، دوستي بي‌ريا و عميقشان بود. لورل و هاردي در زندگي واقعي و پشت صحنه‌ي فيلم‌هاي خود نيز چنين رابطه‌اي با يكديگر داشتند. با ظهور تلويزيون اين دو به ارائه‌ي آثاري به يادماندني براي اين رسانه‌ي نوپا كه در آن زمان، رقيب جدي سينما تلقي مي‌شد، پرداختند. اگرچه مشكلات و بيماري‌هاي جسمي، آرام آرام به دوران فعاليت حرفه‌اي اين دو پايان داد. سال 1956 پزشكان به هاردي هشدار دادند كه چنان‌چه وزن خود را كاهش ندهد، با مشكلات جدي قلبي مواجه خواهد شد. وي با تلاش بسيار، توانست 50 كيلوگرم وزن بدن خود را بكاهد. هرچند كاهش وزن سريع، خود بلاي جان او شد. پس از چند بار سكته‌ي مغزي، «اوليور هاردي» 7 آگوست سال 1957 درگذشت. هاردي هنگام مرگ تنها 138 پاوند (حدود 63 كيلوگرم) وزن داشت. لورل كه به شدت از مرگ همراه هميشگي خود افسرده شده بود، در مراسم تشييع جنازه‌ي هاردي حضور نيافت و در پاسخ به سؤال ديگران در اين باره مي‌گفت: «اولي مرا درك مي‌كند.» اين در حالي بود كه «لورل» در آن زمان، خود از ناراحتي قلبي رنج مي‌برد. پس از مرگ «هاردي»، استن لورل ديگر حاضر نشد مقابل دوربين قرار گيرد و از سينما و تلويزيون كناره‌گيري كرد. 8 سال پس از مرگ هاردي، لورل نيز در سانتامونيكا درگذشت.








كوتاه اما خواندني

* سه سال پس از مرگ «هاردي» آكادمي علوم و هنرهاي تصويري آمريكا، در اقدامي كه به نوعي تقدير از اين زوج هنرمند بود، لورل را به مراسم اسكار دعوت كرد تا از وي به پاس يك عمر خدمات و تلاش‌هاي او براي ارتقاي سينماي كمدي سپاس‌گزاري كند. اما لورل كه پس از مرگ همراه هميشگي‌اش در مجامع عمومي حاضر نمي‌شد، در مراسم اسكار نيز حضور نيافت.
Lorel and Hardy

* از مجموع 106 فيلم مشترك لورل و هاردي، 103 فيلم باقي مانده است كه بارها از شبكه‌هاي تلويزيوني پخش شده است و هنوز هم در برخي از سالن‌هاي سينما به نمايش در مي‌آيد.

* معروف‌ترين جمله در فيلم‌هاي اين زوج، جمله‌اي بود كه بارها از سوي هاردي به لورل گفته مي‌شد: «باز هم يك گندكاري ديگه به بارآوردي؟»

* در شهرهاي زادگاه لورل و هاردي دو موزه به ياد آن‌ها ساخته شده است.

* سال 2006 شبكه‌ي تلويزيوني بي.بي.سي براي اولين بار، فيلم مستندي را پخش كرد كه در آن لورل در كنار آرامگاه هاردي ديده مي‌شد.

* سال 2005 بر اساس يك نظرسنجي گسترده‌ي رسانه‌اي، لورل و هاردي به عنوان محبوب‌ترين زوج تاريخ سينما برگزيده شدند.


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 13:14 | |







داستان های کوتاه و پرمحتوا

(دردو دل با شما دوستان گلم)

سلام به دوستانه گلم واقعا خجالت میدیدمنو شما  چقدر با محبت
هستید باور کنید هر وقت نظر های شما عزیزانم رو میخونم اشک توی  چشمام
حلقه میزنه و نمی دونم با چه زبونی از شما دوستانم تشکر وقدر دانی کنم واقعا از همه ی شما عزیزان  ممنونم از ته دل میگم فدای تک تک شما دوستان بشم وامیدوارم لیاقت دوستی با شما رو داشته باشم. 
شرمنده من خیلی  احساساتی هستم شاید بخاطر اینکه تو کودکی محبت زیادی ندیدم نمی دونم برای چی این حرفا رو میزنم  
فقط اینکه شما عزیزان بهترین دوستانه من هستید و بدونید من همیشه 
به یاد شما هستم حتی در لحظه های خوش زندگیم البته اگر زندگی لحظه ی خوشی
داشته باشه از شما دوستان یک خواهش بزرگ دارم شمارو به خدا قسم میدم
برام دعا کنید چون خیلی دلم گرفته هیچ اینده ی خوشی ازخودم نمیبینم باید تمام زورمو بزنم
برای اون دنیا راستی فکر این که من ناامید هستم نکنیدچون من خیلی امیدوارم  ولی توی اون دنیا چون توی این دنیای فانی  کسی نیست که براش زندگی کنم فقط به امیدخداو فرج اقامون زندم همین و بس  پس دعا کنید فقط دعاکنید عاقبت بخیر شم  خدا به همراه همه ی شما دوستان گلم

-------------------------------------------------------------------------------
کلاغ

مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.-
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.

ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.

دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغهباز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟

پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.

--------------------------------------------------------------------------------------------
وجود خدا

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:

"مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند"

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.

مشتري با اعتراض گفت:

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

آرایشگر گفت:

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "

مشتري گفت دقيقا همين است


خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
--------------------------------------------------------------------------------------------
سختي پيش از آرامش
روزی روزگاری دختری جوان در مراکش با پدر ریسنده اش زندگی می کرد.پدر دخترش را با خود به سفری در دریای مدیترانه برد.او می خواست نخهای خود را بفروشد .اما طوفان باعث به گِل نشستن کشتی در سواحل مصر؛مرگ پدر و رسیدن دختر به ساحل شد. دختر بیچاره روی شن های ساحل حیران و پریشان می گشت تا بالاخره یک خانواده ی نسّاج دید.آنان او را پذیرفتند و به او یاد دادند که چگونه پارچه ببافد.عاقبت دختر از زندگیش راضی شد.اما چند سال بعد به دست برده فروشان اسیر شد و آنان او را با کشتی به سوی شرق به استانبول و سپس بازار برده فروشان بردند
.شخصی که سازنده ی دکل کشتی بود به بازار رفت تا برده ای برای کمک به خودش ببرد اما وقتی متوجه دختر شد دلش سوخت و او را خرید تا کمک همسرش باشد.
از آن طرف دزدان دریایی بار کشتی آن مرد را که تمام سرمایه اش بود ربودند و او دیگر نتوانست برده بخرد.آن مرد ،همسرش و دختر به ناچار همه ی دکل ها را خود می ساختند.
دکل ساز وقتی دید آن دختر انقدر توانایی دارد و از عهده ی کار بر میاید سرانجام او را آزاد و شریک کار خود کرد.دختر از این بابت خوشحال شد.وزی آن مرد از دختر خواست که برای بردن محموله ی دکل های کشتی به جاوه او را همراهی کند،دختر موافقت کرد. نزدیکی ساحل چین کشتی دچار گردباد شد. دوباره او در ساحل کشوری بیگانه سرگردان و حیران ماند.با ردیگر در برابر تقدیرش فریاد برآورد:"چرا همه ی این بدبختیها بر سر من می آید؟"پاسخی نشنید.بلند شد و در شهر شروع به راه رفتن کرد.در چین افسانه ای دهان به دهان نقل شده بود که بنا بر آن، زنی خارجی خواهد آمد و خیمه ای برای امپراطور بر پا خواهد کرد.به همین علت امپراتور سالی یک بار ماموران مخفی خود را به همه ی شهرها میفرستاد تا همه ی زنان خارجی را به دربار احضار کنند.در زمان معین آن دختر رنجدیده وارد دربار شد و نزد امپراتور رفت.امپراتور به کمک مترجمی از او سوال کرد که آیا می تواند خیمه ای بسازد. دختر پاسخ داد:"گمان میکنم بتوانم".سپس برای ساختن خیمه طناب خواست.چینی ها طناب نداشتند. دختر دوران نوجوانی خود را به عنوان فرزند ریسنده به یاد آورد و در خواست حریر کرد و با آن طناب ساخت.او پارچه ای ضخیم خواست اما چینی ها نداشتند، لذا با به خاطر آوردن زندگی خود بین نساجها آن پارچه را بافت.او دیرکهای خیمه ،خواست اما چینی ها نداشتند بنابر این او زندگی خود را با دکل ساز ها به یاد آورد و دیرکها را ساخت.هنگامی که همه ی این چیزها را فراهم کرد سعی کرد تمام خیمه هایی را که در طول زندگیش دیده بود به بهترین وجه به یاد آوَرَد.
بالاخره او خیمه را ساخت.امپراتور از ساخت آن خیمه و تحقق پیشگویی قدیمی شگفت زده شد و حاضر شد آرزوهای آن دختر را بر آورده سازد
دختر با شاهزاده ای خوش قیافه زندگی کرد و در کمال خوشبختی زندگی کرد و
او فهمید که آنچه بر سرش آمده بود در هنگام وقوع مصیبت بار به نظر می آمد اما وقوع آنها برای خوشبختی نهایی اش لازم بوده است


 

[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 12:50 | |







خلاصه ای از زندگی محمدرضا گلزار بازیگری نام اشنا

نام اصلي: مـحـمـدرضــا

نام خانوادگي اصلي : گــلــزار

سمت (در بخش هاي): بازيگران

***************

تاريخ تولد: 1354

محل تولد: تهران

***************

مدرک تحصيلي: ليسانس مکانيک

محمدرضا گلزار ساکن محله انديشـــه مي باشد

يک برادر کوچکتر و يک خواهر و برادر بزرگتردارد

مجرد و فارغ الاتحصيل رشته مهند سي مکانيک است

در زمينهاي موسيقي و سينما و تبليغات فعايت مي کند

به ورزشهاي واليبال , اسکي , شنا علاقه دارد و در حال حاضر کاپيتان تيم واليبال هنرمندان مي باشد

گيتاريست سابق گروه آريان بود ه و در نواختن گيتار , ارگ , پرکاشن مهارت دارد


از غذا ها قرمه سبزي و ماکاروني را دوست دارد.خودرو او يک BMW مشكي است

رنگ هاي مورد علاقه او قهوه اي، سفيد، كرم و مشكي است

قبل از اينکه به سينما بيايد، نوازنده بود و به عنوان گيتاريست با گروه آريان همکاري مي کرد. آشنايي اتفاقي اش با ايرج قادري باعث مي شود تا در فيلم سام و نرگس بازي کند.

پس از سام و نرگس که در آن نقش جواني را بازي مي کرد که در آستانه اعدام مورد عفو قرار مي گيرد . براي بازي در زمانه به کارگرداني حميد رضا صلاحمند (79) انتخاب مي شود که يک اثر فوق العاده ضعيف بود . بالاي شهر پايين شهر (80) ساخته اکبر خامين هم يک اثر شکست خورده بود، اما فريدون جيراني با شام آخر در سال 80 موفقيت بهتري برايش فراهم مي کند فيلم با بازي کتايون رياحي گلزار و هاينه توسلي به فروش فوق العاده اي دست پيدا مي کند .

محمدرضا گلزار در سال 81 همزمان در سه فيلم ظاهر مي شود، چشمان سياه كه همکاري دوباره او با ايرج قادري به شمار مي رفت، بوتيك و زهر عسل.

بوتيك اولين ساخته بلند «حميد نعمت الله» فيلمي است كه از شخصيت پردازي ها و رابطه سازي هاي موفق و ديالوگ هايي موجز، به تاثيرگذاري عميق رسيده است و برنده سيمرغ بلورين بهترين فيلم اول از بيست و دومين جشنواره فيلم فجر است.

او هر چه پيش مي رفت بهتر مي شد هر چند اين بهتر شدن را کمتر کسي مي ديد، گلزار در بوتيک يکي از بهترين بازيهايش را ثبت کرد. شخصيت درون گرا معصوم و دوست داشتني جهان در بوتيک با بازي آرام و کنترل شده گلزار مفهوم پيدا کرد او در اين فيلم نشان داد مثل هر بازيگر خوب ديگري مي تواند در سکوت بازي کند بدون آنکه در حرکاتش تصنع و اغراق ديده شود بعضي از منتقدها با ديدن بازي او در بوتيک اميدوارد شدند که دوره تازه کاري گلزار شروع شده است دوره اي که او بتواند با بازي در نقش هاي متفاوت مخالفانش را متقاعد کند که ماندنش در سينما دليلي فراتر از چهره اش دارد.

او حتي در زهر عسل که جزو کارهاي اوليه اش است نقشش را با کمترين ايراد بازي کرده هر چند بازي اش در اين فيلم بي نقص نيست، اما تفاوت بازي اش در اين فيلم با فيلم هاي پايين شهر بالاي شهر و سام و نرگس نشان مي دهد که او در همان دوره صاحب معيار شده و تشخيص مي داده که بازي خوب چيست و در بيشتر موارد توانسته با شناخت نقش اجراي قابل قبولي از آن داشته باشد.

سال 82 در دو فيلم کما کنار امين حيايي بازي خوبي ارائه مي دهد و اکران 13 گربه روي شيرواني که از مضمون و ساختار بسيار متفاوت در سينماي فانتزي بهره مي برد ، همراه مي شود با رفتن او از ايران ، شايعاتي قوت مي گيرند مبني بر اين که ديگر باز نمي گردد ، اما پس از مدتي مي آيد ولي ديگر شايعات کار خود را کرده بودند .

از ادامه فعاليتهاي بازيگري وي ممانعت به عمل مي آيد و آخرين بازي اش در گل يخ ساخته کيومرث پور احمدي پس از مدتها توقيف در سال 84 به نمايش در مي آيد که با استقبال خوبي همراه مي شود .

سايت مـحـمـدرضــا گــلــزار: www.mrgolzar.ir

بخشي از فيلم شناسي:

1385 تله ( سيروس الوند ) [بازيگر]

1384 آتش بس ( تهمينه ميلاني ) [بازيگر]

1383 گل يخ ( کيومرث پوراحمد ) [بازيگر]

1382 کما ( آرش معيريان ) [بازيگر]

1382 زهر عسل ( ابراهيم شيباني ) [بازيگر]

1381 چشمان سياه ( ايرج قادري ) [بازيگر]

1381 زمانه ( حميدرضا صلاحمند ) [بازيگر]

1381 بوتيک ( حميد نعمت الله ) [بازيگر]

1381 سيزده گربه روي شيرواني ( علي عبدالعلي زاده ) [بازيگر]

1380 بالاي شهر پايين شهر ( اکبر خامين ) [بازيگر]

1380 شام آخر ( فريدون جيراني ) [بازيگر]


1379 سام و نرگس ( ايرج قادري ) [بازيگر]



********************
جوايز و انتخابها

کانديد لوح زرين انتخاب ويژه سال (بوتيک)

دوره 5 منتخب سايت ايران اکتور (بهترين هاي سال) - سال 1384

***********************

بيشترين همکاري هاي محمدرضا گلزار با:


مهناز افشار (بازيگران،) (در 5 فيلم )

ساسان باقرپور (صدا،) (در 4 فيلم )

عباس شوقي (بازيگران،جلوه هاي ويژه،موسيقي،) (در 4 فيلم )

آتيلا پسياني (بازيگران،کارگرداني،) (در 3 فيلم )

اکبر اصفهاني (بازيگران،عکس،) (در 3 فيلم )

مرتضي شايسته (تهيه و توليد،) (در 3 فيلم )

گلشيفته فراهاني (بازيگران،) (در 2 فيلم )

ايرج قادري (بازيگران،تدوين،فيلمنامه،کارگرداني،) (در 2 فيلم )

کامران قدکچيان (تدوين،تهيه و توليد،صحنه و لباس،عنوان بندي،فيلمنامه،کارگرداني،)(در 2 فيلم )

مهري شيرازي (چهره پردازي،) (در 2 فيلم )

علي الهياري (بازيگران،فيلمبرداري،کارگرداني،) (در 2 فيلم )

حسن ايوبي (تدوين،عنوان بندي،) (در 2 فيلم )

امين حيايي (بازيگران،موسيقي،) (در 2 فيلم )

گوهر خيرانديش (بازيگران،) (در 2 فيلم )

احمد احمدي (بازيگران،صدا،عکس،موسيقي،) (در 2 فيلم )

نگار استخر (صحنه و لباس،) (در 2 فيلم )

عبدالله اسکندري (تهيه و توليد،فيلمنامه،چهره پردازي،) (در 2 فيلم )

ناصر چشم آذر (بازيگران،موسيقي،) (در 2 فيلم )

بهمن حيدري (بازيگران،صدا،موسيقي،) (در 2 فيلم )

اسحاق خانزادي (صدا،موسيقي،) (در 2 فيلم )

شيوا رشيديان (صحنه و لباس،) (در 2 فيلم )

فريده سپاه منصور (بازيگران،) (در 2 فيلم )

محمود کلاري (بازيگران،صحنه و لباس،فيلمبرداري،فيلمنامه،کارگرداني،) (در 2 فيلم )

فريبرز لاچيني (موسيقي،) (در 2 فيلم )

جلال معيريان (تدوين،چهره پردازي،) (در 2 فيلم )

پوراندخت مهيمن (بازيگران،) (در 2 فيلم )

جهانگير ميرشکاري (بازيگران،صدا،) (در 2 فيلم )

علي نيک رفتار (عکس،موسيقي،) (در 2 فيلم )

مهوش وقاري (بازيگران،) (در 2 فيلم )

ماه چهره خليلي (بازيگران،) (در 2 فيلم )



***********************
منبع :
www.honarpisheh.com
www.taraneha.com


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 13:31 | |







شعر

چون شیر درنده در شکاریم همه

دائم به هوای نفس، یاریم همه

گر پرده ز روی کارها بردارند

معلوم شود که در چه کاریم همه

القاص میرزا صفوی

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود
      

صائب تبریزی

از جور روزگار نداریم شکوه ای

این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم!

صائب شیرازی                     


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 14:58 | |







یاضامن اهو



پنجره فولاد رضا برات كربلا ميده


                    هركي ميره كربلا از حرم رضا ميره 
    

پنجره فولاد رضا داروالشفاي عالمه


                     چون كه خود امام رضا به مريضا شفا ميده  


درها به رويم بستـه شد      از غم دلم بشکسته شد

 

جسم و روانم خسته شد     جانم رضــا جانم رضـا

 

اميد به عشقت بسته ام     دل از همـه بگسسته ام

 

با مهـــر تو وابسته ام      جانم رضـــا جانم رضا

 

 جوشي بزن بر جان و دل     بيرون شـوم از آب و گل

 

نامت بگويـم متصـــل      جانم رضــا جانم رضـا

 

اشکم ز چشمم شد جدا      باشــم به عشقت مبتلا

 

از بار غـم گردم رهـــا      جانم رضــا جانم رضــا



شوقــي درونم لانه کرد     عشقت مرا ديوانـه کرد

 

آواره از کاشــانه کـرد      جانم رضــا جانم رضــا

 

من آمــدم در کـوي تو      فيضـي برم از بـوي تو

 

سيـري کنم از سوي تو     جانم رضــا جانم رضـا

 

ديـدم بســـي زوّار تو      روشن دل و بيمــار تو

 

از تربت و انـــــوار تو      جانم رضــا جانم رضـا

 

عباس که حيران گشته او      از فيض درمان گشته او


مجذوب سلطـان گشته او       جانم رضــا جانم رضا


"برگرفته از کتاب تجلي عشق"

"اثر استاد عباس شهرياري"
***********


دامنى اشك


مى رسم خسته، مى رسم غمگين

 .

گـرد غـربت نشسته بر دوشم

آشـنـايـى نـديـده چـشمانم

آشـنـايـى نـخوانده در گوشم

مـى رسـم چون كويرى از آتش

 .

چون شب تيره اى كه نزديك است

تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم

چـشم كم آب و سينه تاريك است

مـى رسـم تـا كـنـار مرقد تو

 .

دامــنــى اشــك و آه آوردم

مـثـل آهـوى خـسته از صياد

 .

بـه ضـريـحـت پـناه آوردم

مـثـل پـروانه در طواف حرم

 .

هـسـتي ام را به باد خواهم داد

تـا نـگـاهم كنى ، تو را سوگند

 .

بـه عـزيـزت خـواهــم داد



بوى زیارت

دور سـقـاخـانه مى گردد (نسيم)

 .

دانـه مـى پـاشد كنار حوض آب

چـادرش بـوى زيـارت مى دهد

 .

بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب

آسـمـان چـشـم او پر مى شود

بـاز از پـرواز شـاد كـفتران

صـحـن را آهسته جارو مى كند

خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان

مـى نـشـيند در كنار خيس آب

 .

مـثـل يـك گـل سايه فواره ها

چون نسيمى شاد مى خواند (نسيم)

   .        

آمـدم مـهـمـانـى تو يا رضا!


فضيلت زيارت امام رضا عليه السلام
1 ـ امام باقر(ع)، از جدّش، از اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده است كه پيامبر(ص) فرمود: پاره اى از پيكر من در خراسان دفن خواهد شد، هر گرفتارى كه او را زيارت كند، خدا ناراحتى او را برطرف سازد، و هر گنهكارى كه به زيارت او رود، خداوند گناه او را ببخشد. عيون اخبار الرضا(ع) 2:257؛ امالى صدوق:119

2 ـ ابوهاشم جعفرى گويد: از امام جواد(ع) شنيدم كه فرمود: ميان دو كوه طوس، پاره اى است كه آن را از بهشت ستانده اند، هر كه بدان جا درآيد، روز رستاخيز از آتش ايمن خواهد ماند.
عيون اخبارالرضا(ع) 2:256

3 ـ حسين بن زيد گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه مى فرمود: مردى از نسل فرزندم موسى ، قيام خواهد كرد كه همنام اميرالمؤمنين(ع) است و در سرزمين طوس كه در خراسان است، دفن خواهد شد... او در همان جا با زهر كشته مى شود و غريبانه به خاكش مى سپارند. هر كه او را با معرفت زيارت كند، خداوند او را همسان كسانى كه پيش از پيروزى ، بخشش و پيكار كرده باشند، پاداش خواهد داد.
عيون اخبارالرضا(ع) 2:255؛ امالى صدوق 118.

4 ـ بزنطى گويد: از امام رضا(ع) شنيدم كه فرمود: هر يك از دوستان من كه عارفانه به ديدار من آيد، من خود در روز رستاخيز از او شفاعت كنم.
امالى صدوق 119.

5 ـ امام رضا(ع) فرمود: هر كس كه دورى سفر را بر خود بپذيرد و به زيارت من آيد، من در روز قيامت در سه جايگاه به نزد او خواهم شتافت تا او را از تنگنا به در آورم: آن جايى كه نامه اعمال دست به دست مى شود، در صراط، و هنگام سنجش اعمال.
خصال 1:109؛ امالى صدوق 121.

6 ـ هروى گويد: امام رضا(ع) وارد بارگاهى شد كه هارون را آن جا در خاك نهاده بودند، در كنار گور او با دست خويش خطى بر زمين كشيد و فرمود: اين تربت من است كه در آن دفن مى شوم و خدا اين جا را محل آمدوشد پيروان و دوستداران من خواهد ساخت. هر زائرى كه به ديدار من آيد و هر مسلمانى كه بر من سلام دهد، با شفاعت ما اهل بيت، بخشش و رحمت خداوندى را از آن خود خواهد كرد.
عيون اخبارالرضا(ع) 2:136.

7 ـ عبدالعظيم حسنى گويد: به امام جواد(ع) عرض كردم: من ميان زيارت قبر جدّتان امام حسين(ع) و زيارت بارگاه پدرتان در طوس حيران مانده ام، شما چه مى گوييد؟ فرمود: اندكى درنگ كن! سپس به خانه رفت و در حالى كه گونه هايش آغشته به اشك بود، بيرون آمد و فرمود: زائران بارگاه امام حسين(ع) فراوان اند و زائران قبر پدرم در طوس اندك.
عيون اخبارالرضا 2:256.

8 ـ صقر بن دلف گويد: از سرورم امام هادى (ع) شنيدم كه فرمود: هر كه به درگاه خداوند نيازى دارد، قبر جدّم امام رضا(ع) در طوس را بدين سان زيارت نمايد كه نخست غسل كند، در بالاسر دو ركعت نماز بگزارد و در قنوت حاجت خويش را بر زبان آورد... اگر در خواسته اش معصيت يا بريدن از خويشان نباشد، مستجاب خواهد شد؛ زيرا جاى قبر آن حضرت پاره اى از بهشت است و هر مؤمنى كه آن را زيارت كند، خدا او را از آتش رهايى بخشد و در سراى امنيت جاى دهد.
عيون اخبارالرضا(ع) 2:262؛ امالى صدوق 588.

******************
پرواز بر حريم عشق

شفايافته: رضا رحيمى
اهل آمل
بيمارى: بزرگى قلب در زمان تولد
آمل ـ بيمارستان امام رضا(ع)، چهارم تيرماه 1374 ـ اسفنديار در راهروى بيمارستان پشت اتاق انتظار قدم مى زد.
زمان در نظر او به كندى مى گذرد گرچه به اين گونه انتظار كشيدن عادت داشته و دوبار آن را تجربه كرده است.
اما به هر حال انتظار كشنده است و زمان نيز آبستن حادثه هاست. اضطرابى عجيب سراپايش را فرا مى گيرد. آرام و قرار ندارد. مى نشيند و بلند مى شود. گاهى به گوشه اى مى رود و چشمان خسته اش به سمتى سو مى گيرد. دهها بار مسير طولانى راهروها را طى مى كند. عاقبت صداى پرستار او را به خود مى آورد. آقاى رحيمى ! مباركه پدر شديد. فرزندتان پسر است. حال مادر هم خوب است.
با شنيدن اين خبر، برق شادى در نگاه او فوران مى كند. خنده اى مليح بر چهره افسرده اش مىنشيند، و مى رود تا اين پيام خوش را به فرزندانش كه در خانه منتظرند، بدهد و شادى اش را با آنان قسمت كند.
روز بعد كه براى ترخيص همسر و كودكش به بيمارستان مى رود، پزشك معالج آقاى رحيمى را به اتاق خويش فرا مى خواند و خبر بزرگى قلب كودك و وخيم بودن حال او را به پدر مى دهد.
با شنيدن اين خبر زانوان اسفنديار خم مى خورد و چشمانش به سياهى مى گرايد. دكتر او را دلدارى مى دهد و به خونسردى و آرامش دعوتش مى كند. شادى اش به غم تبديل مى شود، كار بر روى كودك در جهت درمان او سريعا آغاز مى شود. همسر اسفنديار وقتى كه مى فهمد او را مى خواهند مرخص كنند، اما بچه اش بايد مدتها تحت نظر پزشكان بسترى باشد، شوكه مى شود.
گويى قلب او هم در اين حادثه دردآور، غم انگيز متورم گرديده است. دامن دامن اشك مى ريزد. مادرى كه بايد كودك دلبندش را در كنار خود جاى دهد و دست نوازش به سرش بكشد و از شيره جانش شير به او بدهد، اكنون بايد با دست خالى به خانه برود. اين تنهايى و جدايى ، چقدر برايش طاقت فرسا و ملال آور است! آن شب زن و مرد به خانه برگشتند و پژمرده شدند. پدر موضوع بسترى شدن كودك را براى فرزندانش بازگو كرد، و آنها را نويد داد كه در آينده اى نه چندان دور، شاهد آوردن نوزاد خواهند بود.
اسفنديار هر روز از حال كودكش باخبر مى شد. پزشكان طى مشورتى كه كردند احتمال دادند كه اين بيمارى ژنتيكى و ارثى بوده و از مادر انتقال يافته است. به همين جهت يك سرى آزمايشات روى مادر كودك انجام شد كه نتايج به دست آمده خط بطلان بر اين احتمالات كشيد.
9 روز از بسترى شدن كودك در بيمارستان مى گذشت. نه روزى كه همچون سالى بر خانواده رحيمى گذشت. شادى و نشاط از آن خانواده رخت بر بسته، و گريه و زارى بر فضاى خانه مستولى شده بود. شب دهم بود اسفنديار از پزشكان جواب نااميد كننده شنيده بود. آنها صريحاً اعتراف نمودند كه كارى از دستشان بر نمى آيد. كودكى كه از زمان تولد 4/3 كيلو وزن داشت، اكنون به قدرى ضعيف و لاغر شده بود كه پرستار وزن او را 2/1 كيلو اعلام كرد. اسفنديار شاهد به خاموشى گراييدن شمع وجود فرزند دل بندش بود و كارى هم از دستش بر نمى آمد. به خانه آمد و يكسره به اتاقش رفت. گويى تمام غمهاى عالم را يكجا بر دلش انباشته كرده بودند. سكوت غمبار حاكم بر خانه نيز بر ناآرامى او مى افزود: در خلوت غريبانه اى فرو رفت.
در حالى كه اشك پهناى صورتش را فرا گرفته بود. با قلبى سوزان از خداوند كمك و يارى خواست. دست توسل به سوى كسى دراز كرد كه محبوب خدا بود. دل غريبش با غريب الغربا گره خورد. از همان جا دل ترك خورده اش را به سوى طبيب واقعى دردمندان، پناه هميشه جاودان بى پناهان، روانه كرد.
از ته دل به امام رضا گفت: آقا جان! حال و روزم را مى دانى ، نام فرزندم را همنام شما گذاشتم، اين كودك نذر شماست، حاشا به كرمتان، من ديگر كارى با او ندارم، زنده و مرده بودنش بستگى به لطف و كرم شما دارد، اگر مصلحت بود مى ماند و اگر نبود مى رود. شما صاحب اختيار اوييد!
با اين عقده گشايى ، خودش را سبك كرد، به بستر رفت تا تكرار كارهاى فردا را شاهد باشد. فرداى آن روز به اتفاق همسرش به بيمارستان رفتند. به محض ورود دكتر را ملاقات كرد و حال پسرش را پرسيد. دكتر گفت: كدام رضا؟! اسفنديار پاسخ داد: منظورم كودكمان است، ديشب نامش را رضا گذاشتيم. يا امام رضا! اشك در چشمان پزشك معالج حلقه زد. دكتر آنها را به اتاق خود برد و اظهار داشت از ديشب تا به حال كنار بستر فرزندتان بوديم. اتفاق عجيبى رخ داد. اين بچه از ديشب 180 درجه تغيير كرده و هم اكنون هيچ علائمى از بزرگى قلب در كودك شما وجود ندارد.
آزمايشات مجدداً سالم بودن قلب او را تأييد مى كند. جاى هيچ نگرانى نيست. مى توانيد كودك را به منزل ببريد. اين كار جز معجزه حضرت رضا(ع) نمى باشد. گريه، اسفنديار و همسرش را امان نداد. پدر رنج كشيده، ماجراى راز و نياز شبانه اش را به دكتر گفت: مادر محزون خواب شب گذشته اش را چنين تعريف كرد: پيرمرد محاسن سفيدى ، نويد شفاى فرزندم را توسط حضرت رضا(ع) به من داد و گفت: چون فرزند شما نذر امام رضاست حضرت شفاى فرزندتان را داده، بايد نزد آقا برويد. هم تحت تأثير قرار گرفته بودند. شفا دهنده، خود امام رضا(ع) بود، و چه خوب بيمار همنامش را معالجه كرده است.
با شنيدن اين خبر، فرياد يا امام رضاى بيماران و پرستاران و پزشكان در آسمان طنين انداز شد و عطر صلوات فضاى بيمارستان را معطر كرد. و رضا اين زائر چهار ساله، همه ساله در سالروز تولدش، براى تشكر و قدردانى از طبيب اصلى اش همراه با پدر و مادرش، پيشانى بر آستان عطا كننده سلامتى اش مى سايد، و دست ادب بر سينه مى گذارد، و خود را به آقا معرفى مى كند.
آقا جان! من رضايم، من آمدم، آمده ام به پابوست.
جالب اين جاست كه يك هفته مانده به لحظه موعود سالروز تولد ( وقت تشرف ) دل كوچك رضا هوايى مى شود، هر شب اسب سفيد كوچكى را مى بيند كه بالهايش را مى گستراند و رضا را بر پشت سر خود سوار نموده از لابه لاى ابرها به حرم حضرت رضا(ع) مى آورد و بر اطراف گنبد مطهر مى چرخاند و به خانه اش بر مى گرداند.
به راستى كه ميان عشق و معشوق، رمزى است!

نوشته محمدتقى داروگر

******************
در حريم خلوت يار

شفايافته: على رضا حسينى
متولد 1357 ساكن: شهرستان نكا، روستاى سليكه
تاريخ شفا: چهاردهم تيرماه 1374
بيمارى: فلج پا
آمده بود تا كبوتر دل خسته و مجروحش را در حرم با صفاى مولايش به پرواز در آورد.
آمده بود تا چهره به غم نشسته اش را كه حاكى از رنج و درد درونى اش بود، با اشك ديدگان معصومش به ضريح سيمين و زرين امام غريبان پيوند بزند.
آمده بود تا سر بر آستان بى نياز دوست بسايد و دل را مقيم كوى يار نموده و مهمان نور باشد.
آمده بود تا چشمان بى فروغش را در روشناى حريم حرم منور سازد.
آمده بود با يك دنيا اميد و انتظارـيك دنيا عشق و ارادت و اخلاص، يك دنيا بى قرارى ، تا بگويد: اى امام! دوستت دارم.
آمده بود تا همچون موجى ، تن رنجورش را به اقيانوس عظمت، كرامت، وجود و سخا بسپارد و دريادل اين اقيانوس بى كران باشد.
آمده بود تا به مراد دل آسمانى اش بگويد:
اى قرار ديده بى تاب من!
اى مهربان امام كه غوث الامه اى !
و ضامن آهوى رميده اى !
به آستان امنت چونان غزالى گريزپاى پناهنده شده ام، تا به بلنداى سلامت و تندرستى ام برسانى و از حميع بليات ارضى و سماوى برهانى ام.
آمده بود تا از طبيب طبيبان بخواهد تا خار وجودش را در بوستان سرسبز و پرطراوات رضوى ، به گل عافيت مبدل نمايد.
در يكى از روزهاى تابستان قرار بود به همراه هيأتى از شهرش روز 28 صفر عازم مشهد شوند. اما جزيره متلاطم دلش تاب تحمل زمان را نداشت. به اتفاق شوهرخواهرش زودتر از موعد، سفر به سرزمين نور را آغاز كرد. او همچون رودى به بحر خروشان حريم پيوست.
به سرزمينى آمد كه سر تا پا معنويت بود. به اقليمى پاگذاشت كه عرشيان و خاكيان، چاكران درگه آن سر تا پا نورند. ديدن گنبد و بارگاه حضرت، چشمان بى فروغش را جلا بخشيد.
فضاى روحانى و معنوى حرم را از نزديك لمس نمود.
در برابر امام، سلامى و تعظيمى كرد كه لبخند فرشتگان را در پى داشت.  ادخلـوها بسـلام آمنين  حرم مملو از جمعيت بود: در ميان سيل مشتاقان و ارادتمندان و حاجتمندان بارگاه ملكوتى و حجت بالغه پروردگار، خود را همچون قطره اى مى ديد. پشت پنجره فولاد دخيل شد.
ضمن ارتباط قلبى ، با طنابى كه او را به پنجره متصل مى نمود ارتباطى ظاهرى را هم برقرار نمود. طناب، رشته الفت او گشت تا دل و جانش به هم پيوند خورد و ضميرش از انوار امام بهره مند گردد. فضاى معنوى حرم دل هر عاشق و شيدايى را متحول مى ساخت. پير و جوان، زن و مرد، كودك و نوجوان، از هر قشر و طايفه اى ، شهرى و روستايى ، فقير و غنى ، در ميان دخيل شدگان ديده مى شد.
ايوان طلا، راز و نياز عارفانه، اشكهاى جارى شده، دلهاى سوخته، بى پناهان خسته دل، نااميدان وادى سرگردانى ، صداى پاى زائران، صداى ملكوتى مناجات، صداى بال بال زدن كبوتران در آسمان مهتابى و پرستاره، فضاى معطر، پارچه هاى سبز رنگ، طنابهاى رنگارنگ، قفلهاى بسته شده بر پنجره...
خدايا چه محيطى است اين جا كه اين چنين دل آدمى را مى برد!
پژواك اميددهنده و سوزناك زيارتنامه خوان كه در جوار پنجره فولاد دلها را مى سوزاند و اشك از ديدگان جارى مى ساخت:
اين جاست طبيبى كه ندارد نوبت
نوبت هر دل كه شكسته تر بود، پيشتر است!
فقير و خسته به درگهت آمدم
رحمى ! كه جز ولاى توام، نيست هيچ دستاويز
به نا اميدى از اين در مرو، اميد اين جاست!
فزونتر از همه قفلها، كليد اين جاست!
عليرضا در جمع دلسوختگان و دردمندان، بيماران لاعلاج كه از دكترها قطع اميد كرده اند قرار گرفت. با چشمان به اشك نشسته اش با مولا به راز و نياز پرداخت:
يا ضامن آهو!
بر جوانى ام رحمى كن
تو را به پهلوى شكسته مادرت زهرا نااميدم مكن!
لحظاتى بعد در تفكرى عميق فرو رفت.
خاطره هاى دوران بيمارى جلوى چشمانش نمايان گشت.
از يادش نمى رفت آن روزى كه مادرش را صدا مى زد: مادر! درد پا امانم را بريده! و مادرش چونان شمعى در اين مدت سوخت و از هيچ كوششى دريغ نكرد. به ياد محروم شدن از تحصيلاتش افتاد، به ياد عاجز شدن از كارها و فعاليتهاى روزانه اش به ياد دارو و درمانهايى كه برايش كرده بودند و تأثيرى نداشت، به ياد دستهاى پينه بسته پدرش كه كارگر نكاچوب بود، به ياد دل سوزى هاى خانواده صميمى اش، به ياد دو برادر و يك خواهرش كه از غم او پژمرده و ملول شده بودند، به ياد جوابهاى مأيوس كننده پزشكان، و خسته از اين همه تفكر، پلكهايش به سنگينى گراييد و آرام آرام به خواب رفت ...
ناگهان بيدار مى شود، طناب را بازشده مى بيند، روى پاهايش مى ايستد، شروع به راه رفتن مى كند ... آن شب شادمانى عليرضا ديدنى بود و همه زائران در شادمانى اش شريك!

نوشته محمدتقى داروگر
****************


خلاصه ای از زندگی امام رضا(ع)
امام رضا(ع) در سال 148 هجرى قمرى يعنى حدود (1250) سال پيش در شهر مدينه به دنيا آمد. پدر ايشان امام موسى بن جعفر(ع)، يعنى امام هفتم شيعيان و مادرشان بانويى بزرگوار و خردمند به نام (تكتم) يا (نجمه) بود. امام رضا(ع) در همان سالى زاده شد كه پدربزرگ ايشان، يعنى حضرت امام جعفر صادق(ع)، به شهادت رسيد.
نام ايشان (على ) است، ولى بر اساس شيوه اى كه در ميان اعراب مرسوم است، به وى (ابوالحسن) مى گفتند. اين گونه اسمها را (كنيه) مى نامند. علاوه بر نام و كنيه، گاه عنوان ديگرى نيز به افراد مى دهند كه آن را (لقب) مى گويند. امام هشتم داراى لقب هاى متعددى است. از جمله معروف ترين اين القاب، (رضا)، (عالم آل محمد)، (غريب الغرباء)، (شمس الشموس) و (معين الضعفاء) است. ناميدن هر فرد به اين نامها، يعنى اسم، كنيه و لقب دليل خاصى دارد. گفته اند كه وى را به اين جهت (رضا) لقب داده اند كه خدا از او راضى است.
دوران كودكى و جوانى امام در مدينه گذشت. اخلاق نيكو، دانش فراوان، ايمان و عبادت بسيار از ويژگى هايى بود كه امام را مشخص مى ساخت.
شخصيت اخلاقى امام
از خوش اخلاقى امام سخن بسيار گفته اند. در اين جا به چند نمونه آن توجّه كن و ببين كه امام در برخورد با مردم به چه نكات ريزى دقّت مى كرده است. همه اينها براى ما درس (چگونه زيستن) است:
ـ هيچ گاه با سخن خود، ديگران را آزار نداد.
ـ سخن هيچ كسى را قطع نكرد.
ـ به نيازمندان بسيار كمك مى فرمود.
ـ با خدمتگزاران خود بر سر يك سفره مى نشست و غذا مى خورد.
ـ هميشه چهره اى خندان داشت.
ـ هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خنديد.
ـ هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور ديگران دراز نمى كرد.
ـ در حضور ديگران هرگز به ديوار تكيه نمى زد.
ـ به عيادت بيماران مى رفت.
ـ در تشييع جنازه ها شركت مى جست.
ـ از مهمانان خود، شخصا پذيرايى مى كرد.
ـ وقتى بر سر سفره اى مى رسيد، اجازه نمى داد تا به احترام او از جاى برخيزند.
ـ به پاكيزگى بدن، موى سر و پوشاك خود بسيار توجه داشت.
ـ بسيار بردبار و صبور و شكيبا بود.
اينها گوشه اى از اخلاق امام بود. آيا با داشتن اين اخلاق و رفتار نبايد خدا از او راضى و خرسند باشد؟ و آيا سزاوار نيست كه او را (رضا) بنامند؟
آيا كسى كه خدا از او خشنود است، مردم از او خرسند نيستند؟ اين گونه هست كه نام (رضا) براى آن امام بزرگوار برازنده و سزاوار است.
شخصيت معنوى امام
امام رضا(ع) از نظر توجه به مسائل معنوى و پرداختن به امور عبادى نيز برجسته بود. روايتها و داستانهاى بسيارى از اين جنبه زندگى امام در كتابهاى تاريخى نقل شده كه شنيدن آن براى همه ما جالب است. ما وقتى مى بينيم كه امام ما و پيشوايى كه او را به رهبرى خود پذيرفته و زندگى او را الگوى خود قرار داده ايم، اين چنين عبادت مى كند و اين گونه به مسائل عبادى توجه دارد، خود نيز ناگزيريم كه همان شيوه را پيروى كنيم و از همان روش درس بياموزيم.
در اينجا به چند نمونه از نكاتى كه تاريخ نويسان در اين زمينه مورد توجّه قرار داده اند اشاره مى كنيم...
ـ شبها كم مى خوابيد و بيشتر شب را به عبادت مى پرداخت.
ـ بسيارى از روزها را روزه مى گرفت.
ـ سجده هايش بسيار طولانى بود.
ـ قرآن بسيار تلاوت مى كرد.
ـ به نماز اول وقت پايبند بود.
ـ بجز هنگام نماز هم به مناجات به خدا انس داشت.
 

[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 19:3 | |







حافظ خبر نداشت جهان در کف علیست...از کیسه ی خلیفه سمر قند داده است

 محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد

نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت

امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید

آری برادر امشب زینب اسیر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

"حمید سبزواری"

چون نامه ی جرم ما به هم پیچیدند

بردندو به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

مارابه محبت علی بخشیدند

یک سخن زیبا از امام علی (ع) :

پروردگارا:

همین عزت مرا بس که بنده توباشم  و

این فخر مرا بس که خدایم تو یی

توآنگونه هستی که من دوست میدارم

پس

مرا آنگونه قرار ده که تو دوست داری


[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 1:37 | |







معرفی رضا عطاران


زندگی

در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۴۷ در یکی از شهرهای جنوب خراسان شمالی به نام زد (Zad) به دنیا آمده است . دیپلم خود را در رشته اقتصاد در مشهد گرفت و برای ادامه تحصیل در رشته طراحی صنعتی به تهران آمد. با این که رشته‌اش را دوست داشت. اما در رشتهٔ تحصیلی خود به کار نپرداخت و به بازیگری ، نویسندگی و کارگردانی رو آورد. در سال ۱۳۷۲ با بازی در مجموعه طنز [پرواز ۵۷] همراه با گروه مهران مدیری به تلویزیون آمد و با مجموعه «ساعت خوش» به شهرت رسید. در سال ۱۳۷۳ ازدواج کرد و به دلیل عدم تمایل به داشتن فرزند، فرزندی ندارد.

فعالیت

در اواسط سال 1377 به همراه مجید صالحی و یوسف تیموری در گروه کودک و نوجوان شبکه اول سیما مجموعه «مجید دلبندم» را عرضه کرد . و در سال 1379 مجموعه «قطار ابدی » را تقدیم مردم ایران کرد . از سال 74 تا 80 ،سیب خنده - ستاره ها - کوچه اقاقیا ودر سال 1383 پای در عرصه تولید سریال های مناسبتی ماه مبارک رمضان گذاشت و «خانه به دوش » را آماده پخش کرد . بعد از آن در سال 1384 مجموعه «متهم گریخت » را به نویسندگی سعید آقاخانی ، کارگردانی کرد . او با بازی در فیلم سینمایی هوو ساخته علیرضا داود نژاد ، کاری متفاوت از خود را به نمایش گذاشت . بعد از آن در فیلمی دیگر از همین کارگردان به نام تیغ زن بازی کرد و بزودی فیلم سینمایی کلاهی برای باران از مسعود نوابی را بر روی پرده سینماها به نمایش خواهد گذاشت . و آخرين ساخته زيبا وي به نام ترش و شيرين نوروز 86 از شبكه سوم سيما پخش شد كه توانست طرفداران زيادي را جذب خود كند

فیلم های سینمایی

  • توفيق اجباري (لطيفي) - 1386
  • تصفيه حساب (تهمينه ميلاني) - 1385 (اكران نشده)
  • کلاهی برای باران (مسعود نوابی) - 1385
  • تیغ زن (علیرضا داود نژاد) - 1385 (۱۳۸۷)
  • هوو ( علیرضا داودنژاد ) - 1384
  • سیندرلا ( رامبد جوان ) 1380
  • کلاه قرمزی و سروناز ( ایرج طهماسب ) 80 - 1379

مجموعه‌های تلویزیونی

  • ترش و شیرین (بازیگر - کارگردان)
  • متهم گریخت ( بازیگر - کارگردان)
  • خانه به دوش ( بازیگر - نویسنده - کارگردان)
  • کوچه اقاقیا ( بازیگر - کارگردان)
  • قطار ابدی ( بازیگر - نویسنده - کارگردان)
  • ساعت خوش ( بازیگر - نویسنده - بازیگردان)
  • مجید دلبندم ( بازیگر - نویسنده - کارگردان)
  • ستاره ها ( بازیگر - نویسنده - کارگردان)
  • سیب خنده ( بازیگر - نویسنده - کارگردان)
  • حرف تو حرف (نويسنده)
  • زیر آسمان شهر ( نویسنده)
  • دنیای شیرین ( بازیگر)
    بزنگاه(بازیگر- کارگردان)



ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط مصطفی زاغری در 11:3 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com